علی ایزدی

علی ایزدی

علی ایزدی هستم.
دانشجوی مهندسی کامپیوتر دانشگاه امیرکبیر

امیدوارم اینجا جایی برای تعامل بهتر با دنیای بیرون بشه.

به پیشنهاد اسماعیلِ جان  امسال تو سمینار زمستانه شریف که مباحث پیشرفته در علوم و مهندسی کامپیوتر بود شرکت کردیم

تجربه خوبی بود که متاسفانه وسط روز دومش به شدت سرما خوردم و مجبور شدم که برگردم خوابگاه ولی به هر حال تقریبا اون چیزایی که باید یاد میگرفتم رو یاد گرفتم تو همون یک روز و نصف.



معرفیسمینار زمستانه شریف

شامل حدودا ۳۰ تا ارائه و سخنرانی بود که تقریبا میشد ۱۲ تاش رو رفت.اکثر ارائه دهنده‌ها شریفیایی بودن که یا الان تو برترین دانشگاه‌های آمریکا و اروپا (استنفورد و ام‌آی‌تی و ETH و ... ) بودن یا این که الان استاد دانشگاه شریف بودنسطح ارائه‌ها بسیار بالا بود و خب تو اکثرشون کارهایی که انجام شده بود مرز علم رو تو همین یکی دو سال اخیر جابه‌جا کرده‌بودندبه همین خاطر میشه گفت جز برترین سمینارهاییه که چه تو رشته کامپیوتر چه تو کل رشته‌ها تو ایران برگزار میشه.



علاوه بر جنبه‌ی علمی نکات دیگه‌ای بود که یادگرفتم و در پایین بهشون اشاره میکنم



۱مباحث جدید در علوم و مهندسی کامپیوتر الگوریتمه و الگوریتم نه آشنایی با تکنولوژی جدید:

یکی از تفاوت‌هایی که حداقل من بین امیرکبیر و شریف دیدم اینه که تو دانشکده ما همه مصرف کننده و تو شریف تولیدکننده اند. البته اگه بگم همه شاید توی هر دو اغراق کرده باشم ولی خب همونجوری که گفتم همه ارائه‌ها الگوریتمی بودن ...که اکثرشون در مورد data science و learning بودند و البته در مورد computation هم ارائه‌هایی بود

شاید بگیم که خب این مطالب جابه‌جا کردن مرز علم بوده و این‌کار هیچ وقت تو ایران نه تو دانشگاهش درست حسابی رخ میده نه تو صنعتش که اکثرا کپی و استفاده از تکنولوژی جدیده. ولی خب نکته اینه که تا کی میخوایم به این وضع بمونیم و بالاخره از یه جایی باید خودمون تولیدکننده باشیم . با توجه به شرایطی هم که در رشته مون وجود داده رو ابزار به راحتی در اختیارمونه باید جلوتر از اینی که هستیم بریم و نباید ننسبت به کارایی که قراره با توانایی‌مون انجام میدیم در آینده بی‌تفاوت باشیم

از دانشگاه با این وضع نظام آموزش افتضاح و درسای قدیمی و درسایی که با هر کس علاوه بر فیلد مورد علاقه‌اش مجبوره بخونه خیلی چیزی در نمیاد و بهتره به جا این که همش صبح تا شب به اینو و اون غر بزنیم خودمون دست‌به‌کار شیم... فیلدهای خیلی خیلی جدید تو computer scince هستن و اونقدری مسئله open هست که تازه مطرح شدن و نیاز امروزه آدما هستن که میشه اونا رو حل کرد و مشکل مردم رو حل کرد

شاید بگیم اصلا چه نیازیه که بریم مسئله جدید حل کتیم... ما هنوز تو مسائل ده سال پیشمون که تو خیلی کشورهای دیگه هم حل شده موندیم. خب این حرف هم درسته و باید اول اونا رو هرچه سریع تر حل کرد تا بتونیم به مرحله پیشرفت برسیم و بتونیم تاثیرگذار باشیم.

خلاصه این که یکم باید فکرمونو بیشتر به کار بندازیم و قطعا یکی هم بیشتر تلاش کنیم و به فکر مسئله حل کردن باشیم. همه‌ی ذهنمون نست به الگوریتم هم شده درس ساختمان داده و الگوریتم

  ولی هرچی تو رشته ما هست الگوریتمه و این ماییم که باید الگوریتم ارائه بدیم نه کس دیگه 



۲- کار گروهی قوی:

این قسمت از مطلب یکم کمتر به wss ربط داره و از بحثی که با امیرحسین یکی دو شب قبل wss داشتیم شکل گرفت که خب من دو نمونه عینی‌اش رو تو wss دیدم

بیشتر از هر کسی من این موضوع رو متوجه خودم میکنم و به خودم بیشتر غر میزنم تا بقیه و البته از بقیه هم انتظار دارم که اگه این مشکل رو دارند بپذیرن چون بدون گروه به هیچ نخواهند رسید.

در مورد دو نمونه‌ای که از wss دیدم

۱- به طرز خیلی واضحی همه ارائه‌ها حاصل تلاش چندین نفر بودن و این معنی‌اش اینه که تنهایی نمیشه کاری کرد.

۲- برگزارکننده‌ها سمینار همکاری خیلی خوبی با هم داشتن که نتیجه‌اش شده بود چنین سمینار با کیفیتی که توسط خود دانشجوها و با حمایت اساتید انجام شده بود

خب حالا بریم سراغ مشکل. اکثر بچه‌ها تو دانشکده بعد یکی دو سال اول افتادن دنبال کار خودشون. بعد از سال اول که گروه گیمی تشکیل شد و بچه‌ها خوب کار کردن که همونم از هم پاشید گروه خاصی تو دنشکده از بچه های ۹۴ ای تشکیل نشد. به جر یکی دو مورد کوچیک

دلیلش یکی میتونه رقابت بین بچه‌ها باشه از این نظر که میخوان همیشه جلوتر از بقیه باشن که اول باید اینو تو ذهن خودمون درستش کنیم که تا یه جایی میشه از بقیه جلو بود و اصلا چرا از بقیه جلو بود وقتی میشه چندنفری خیلی خیلی جلوتر بود.

دلیل دوش میتونه نبود یه leader  درست حسابی باشه تو یه تیم .. اکثرا تیمایی که من تاحالا بودم توش تو دانشگاه لیدر درست حسابی نداشتن و خیلی زود شکست خوردن... لیدر لزوما نباید خیلی بهتر از بقیه باشه و یکی باید باشه که بتونه مدیریت کنه بقیه رو و تیم رو ببره به سمت اون هدفی که انگیزه دارن برای رسیدن بهش

اکثرا ما ایده‌هایی داریم و توانایی ها داریم که اگه جمع بشن میتونن حیلی تاثیرگذار باشن .. نمونه این گروه‌های موفق در دانشکده ما هم زیاد بوده از quiz of kings گرفته تا یکم قدیمی‌تر ها که شرکت‌های مختلفی زدن ولی الان بچه‌ها یکم تنبل‌تر شدن.

این دو تا دلیل رو آوردم که بگم باید دور هم جمع بشیم. بازم میگم که این مشکل رو بیشتر متوجه خودم میدونم تا بخوام به بقیه غر بزنم.

اگه گروه به وجود بیاد و بچه‌ها به هم اعتماد کنن کارها سازماندهی‌تر میشه... انگیزه‌ها بیشتر میشه ... وبقیه بیشتر بهمون اعتماد میکنن ... 



۳- کار آکادمیک یا کار در صنعت:‌ 

ربط این موضوع به wss اینه که آخر روز اول panelای در مورد این موضوع بود که با حضور دوتا از اساتید دانشگاه شریف یکی از اعضای هیئت علمی دانشگاه تهران و محسن حاتمی کسی که تو استنفورد MBA خونده برگزار شد... صحبت‌های خیلی خوبی انجام شد که تو مجموعه توئیت‌های زیر هم بهشون اشاره کردم.

https://twitter.com/ali__iz/status/946105662177767424

https://twitter.com/ali__iz/status/946104727850356737

https://twitter.com/ali__iz/status/946103965988638721

https://twitter.com/ali__iz/status/946103124707725312

مهم‌ترین صحبتش به نظرم این بود که اولبن نکته قبل از انتخاب بین دو مورد بالا تاثیر اجتماعییه که هر کدوم میتونن بذارن. اگه کسی به این نتیجه برسه که از طریق هر کدوم میتونه به این تاثیرگزاری برسه باید همون راه رو پیش ببره. و واسه این که هر کسی بتونه بفهمه کدوم یکی از این دو مسیر درسته باید برای خودش نقشی رو تعریف کنه  و هدفش رو مشخص کنه و اون وقت که تصمیم گرفت یعنی قدم اول رو برداشته و مسیری که باید بره به راحتی مشخص میشه.

اثرگذاری با این که مردم فکر کنند اثر گذاشته‌ایم یا واقعا در زندگی مردم اثر گذاشته باشیم متفاوت است یعنی هدف نباید معروف شدن یا دنبال پرستیژ‌ بودن باشه بلکه  هدف فقط باید تاثیرگذاری رو زندگی مردم باشه

این سوال هم تقریبا با سوال همیشگی پول بهتر است یا ثروت یکیه و نکته ای هست اینه که خیلی نمیشه جواب درستی براش یپدا کرد و به خود فرد بستگی داره. خود فرد باید انتخاب کنه که میخواد چیکار کنه و نباید بذاره بقیه واسش انتخاب کنن. اگه هدفش اینه که از طریق صنعت میتونه تاثیرگذار باشه باید وارد اون بشه و نباید به این توجه کنه که مثلا دکترا خوندنش جایگاه اجتماعی داره و بذاره بقیه واسش انتخاب کنن و خب لزوما هم هیچ کدوم به تنهایی نمیتونن مسیر درست برای همه باشن.

دو تا مثال هم زده شد 

اول این که توی پذیرش MBA استنفورد یکی از سوالاش اینه که چه چیزی تو زندگی براتون از همه چی مهمتره و چرا ؟

و این که اکثرا به شرایط موجود در ایران غر میزنن و میگن اینجا جای موندن نیست در حالی که اکثرشون نمیدونن قراره بعدن چیکار کنن و هدفشون چیه و فقط صرفا خودشون رو در مسیر بقیه گذاشتن و میذارن که بقیه مسیر رو واسشون تعریف کنن.

خلاصه این که الان مهم ترین چیز واسه ما پیدا کردن هدفه نه پیدا کردن مسیر. بعد این که هدف پیدا شد مسیر هم خودش پیدا میشه و اونوقته که آدم میدونه که از کاری که داره میکنه رضایت کامل داره و زندگی شادی هم در آینده خواهد داشت.



 در پایان امیدوارم که 

هر روز شرایط بهتری از دیروز واسه کشورمون به وجود بیاریم

سطح زندگی مردم رو بالا ببریم 

مردم رو شادتر کنیم 

فرهنگ‌ها و ارزش‌های غلطی که تو مردم نهادینه شده رو از بین ببریم.



در پایانِ پایان هم به یک خاطره از دیشب تو تاکسیِ tap30 اشاره میکنم

راننده پرسید خب هدفت بعد از تموم شدن کارشناسیت چیه. گفتم که خب میخوام ارشد بخونم و بعدش هم برم سر کار توی یک شرکت احتمالا (‌خواستم یه جواب راحتی بدم چون حال بحث نداشتم :/ ) و گفت که خب چرا برنمیگردی شهرتون گفتم خب هیچ شرکت نرم آفزاری نیست. گفت خب چرا همش دنبال اینی که تو یه شرکت و واسه بقیه کار کنی خودت برو کارآفرین باشه. این یعنی همون طور که خودمون از خودمون انتظار داریم و ایده‌آل‌امون اینه که کارآفرین باشیم بقیه مردم هم این انتظار رو ازمون دارن

ممنون که توجه کردین.














برنتانو پایه گذار intentionalism تأکیدش بیشتر بر اعمال ذهن است تا محتوای آن

از بچگی یا همون دبستان آدم درس خونی بودم به حدی که میتونم بگم زندگی یک بعدی داشته ام و اولویتم تو این ۱۴ ۱۵ سالی که مدرسه و دانشگاه میرفتم درس بوده. با این شرایط باید الان از خودم تا حدی راضی باشم که این دانشی که تو این چندین سال کسب کردم نتیجه اش رو تو زندگی ام دیده باشم.
اما
وقتی فکر میکنم میبینم که در این n سال تنها تلاش کردم تا اون چیزایی که معلم یا استاد واسه امتحان منو مجبور به حفظ کردنشون بکنه رو حفظ کنم. نتیجه اش این شده که بعد از این همه سال آموزش نه حوصله فکرکردن دارم نه میتوانم چون نحوه فکر کردن رو بلد نیستم.
فکر کردن نه فقط در بعد درسی بلکه در همه زمینه های زندگی که منجر به این میشه که تا بتونم مشکل و مسئله خودم رو حل کنم.
در این سیستم آموزشی ۱۲ سال به من درس دینی یاد داده شده بدون این که حتی لحظه ای از من خواسته بشه تا من فکر کنم. در این سیستم آموزشی استاد امتحانی میگیره که هر که حفظیاتش بهتر باشه موفق تره.
ولی به نظر من موفق تر اونیه که فکر میکنه و فکر میکنه.
بدون فکر کردن و یادگیری روش فکر کردن نمیتوان پیشرفت کرد. مثلا کم افرادی تو این دانشگاه هستند که فکر میکنند. نتیجه اش این میشود که کسی خلاقیت ندارد و کسی تلاش برای ایجاد و خلق چیزی جدید نمیکند.
عده ای هم که خارج این سیستم آموزشی نحوه ی فکر کردن رو یاد گرفته اند یا فقط درسشون خوبه که در نهایت هم فرار مغزها میشن! بقیشون هم که تو دیگر مسائل زندگیشون این توانایی رو دارند درسشون خوب نیست اما حداقل بهتر از مورد اول برای آدمای اطرافشون بیشتر فایده دارند.
بیشتر این موضوع رو متوجه خودم میکنم تا از این به بعد به جای این که استفاده کنم سعی کنم تولید کنم. در هر موضوعی از درس گرفته تا مشکلی اجتماعی یا مشکلی فرهنگی که ممکنه برام پیش بیاد.

۱- درس رو فقط برای یادگرفتن و یا فکر کردن میخونم و نمره هیچ ارزشی برایم ندارد.
۲- سعی میکنم آن قدر مسئله در زندگی ام برای خودم تعریف کنم تا اول به آن ها فکر کنم و در نهایت پاسخ آن ها را بیایم تا در نهایت نادان از این دنیا نروم.
۳-سعی میکنم خلاقیت به خرج دهم
۴- دیگران را به فکر کردن تشویق میکنم تا با هم طرحی نو در اندازیم !‌

و درنهایت
فکر میکنم آن چه تاکنون آزارم داده است این است که در رسیدن به هدف هایم تنها به نتیجه آن فکر میکردم درصورتی که مسیر رسیدن به هدف بسیار لذت بخش تر از رسیدن به خود هدف است زیرا که هدفی که شکست بخورد مقدمه پیروزی است
پس بیشتر از فکر کردن لذت خواهم برد تا نتیجه ای که فکر کردن برایم می آورد.

فکر آن باشد که بگشاید رهی                راه آن باشد که پیش آید شهی
مثنوی معنوی دفتر دوم

همیشه بین کار کردن یا کار نکردن توی دوران کارشناسی حداقل تو رشته نرم افزار دعوا بوده

اکثرا بر این باورند که خب کار کردنه که به دانشجو مهارت میده و درس خوندن چیزی نیست که به درد آدم بخوره

البته منظورم از درس نخوندن کلا ول کردن یا درس یا انصراف از دانشگاه نیست منظورم دعوا بین گرفتن یه معدل خوب مثلا بالای ۱۸ یا حول و حوش ۱۶ است.

من از سال اول و دوم دانشجوهایی رو میدیم که سر کار میرن و حتی پول هم در میارن که تاثیرات کار کردن اون ها رو روی درس از جمله قدرت پیاده سازیشون تو پروژه های درسی رو میدیدم

واسه همین تصمیم گرفتم هر جور که شده فقط تابستون سال دوم رو برم سر کار چون همچنان بر این اعتقاد داشتم که طول سال نیابد چیزی مزاحم درس خوندنم بشه

اوایل تابستون دنبال کار گشتم ولی کاری گیر نمیومد تا این که اول مرداد تو به شرکت به عنوان کارآموز web developer  که البته خیلی شباهتی هم به کارآموزی نداشت قبولم کردند.

تجربه خوبی در این سه ماه کسب کردم از نظر این که برای اولین بار شروع به develop چیزی خارج از دانشگاه کردم و تجربه هایی به من داد که نشون داد چه field هایی رو دوست دارم و چه filed هایی رو دوست ندارم

 

الان که این متن رو مینویسم بعد مشورت با چندین نفر تصمیم گرفتم سر کار نرم با این که اول مهر به head ام در شرکت قول دادم که کار رو ادامه بدم ولی قراردادم داره تموم میشه و هنوز بهشون نگفتم که این تصمیم رو قراره بگیرم.

چند دلیل در این تصمیم من دخیل بودند که دوست دارم بنویسمشون تا شاید به عنوان یک شکست در ادامه ندادن کار من راهنمایی باشند واسم تو دوره های بعدی زندگی ام

۱- اولین و مهم ترین دلیل اش اپلای کردنه که واسه اون نیاز شدیدی به معدل و ریکام استاد هست و لازمه اش اینه که أدم وقتش رو بذاره روی درس تا معدلش رو بالا ببره. این اولین دلیل که خب به تنهایی اصلا دلیل قابل قبولی نیست چون همون طور که هممون میدونیم معدل و نمره هیچ ارزشی واسه آدم تو زندگی اش نداره

۲- دومین دلیل این بود که کار کردن به این شکل در یک شرکت به عنوان توسعه دهنده وب جز یادگیری ابزار و تکنولوژی سود خیلی خاص دیگه ای برای دانشجو نداره

بر عکسش توی دانشگاه اگه دانشجو علاوه بر معدل به فکر یادگیری مفاهیم باشه چیزی واسش میمونه که تا آخر عمر میتونه تضمینی برای موفقیتش باشه

چرا ؟

به نظر من برای موفقیت باید در مسیری متفاوت از بقیه حرکت کرد.چیزی که هست اینه که یادگرفتن ابزارهای وب نویسی رو همه میتونن انجام بدن ولی یادگرفتن مفاهیم مهندسی نرم افزار رو معمولا به دنبالش نمیرن . معمولا دانشجوهای نرم افزار به فکر قوی کردن problem solving و ریاضیات خود نیستن و همیشه تحت تاثیر جو و دانشجوهای دیگه در پی یادگیری آحرین تکنولوژی های و پز دادن با اون هستن که نتیجه اش شده پیشرفت کمتر در این علم در کشورمون

نکته ای که هست واقعا ارتباط علم با صنعت مهندسی نرم افزار در کشور ما پایینه که یه دلیل عمده اش خود دانشجوها هستن چون کسی خیلی به دنبال علم نیست و همه به دنبال ابزار هستن .

عده ای کمی به فکر این هستن که ابزاری بسازن که بقیه بتونن با اون کد توسعه بدند و به جاش در حال یادگیزی آخرین تکنولوژی ها هستن

منظورم این نیست که بادگرفتن تکنولوژی نیاز نیست ولی کافی هم تیست و تا زمانی که مفاهیم و پایه ما قوی نباشه نمیتونیم ازشون درست استفاده کنیم

چیزی که به شدت در کشورمون کم پیدا میشه

یعنی برنامه نویسی که پایه و ریاضیات قوی ای داشته باشه

این دلیل دوم که به نظرم باید روی وقت درس گذاشت در درجه اول و نباید چیزی باشه که به اون لطمه بزنه که مثلا کار حتی پاره وقت میتونه کیفیت کار دانشجو رو در درس پایین بیاره.

در کنارش باید چیزی هم یاد بگیره که بقیه نمیتونن بادبگیرن یا حوصله یادگرفتنش رو ندارن. مثلا یادگرفتن framework ای که باهاش میشه وب توسعه داد ارزش چندانی نداره چون همه میتونن این کار رو انجام بدن و دارن انجامش هم میدن

 

۳- وقت برای کار کردن هست. بعد تموم شدن درس قرار هست که حداقل ۲۰ تا ۳۰ سال کار کنیم پس هیچ وقت دیر نمیشه برای کار کردن

در قبالش فرصتی که برای دانشجو تو دوره کارشناسی هست هیچ وقت وجود نداره

چون اولا دغدغه های کمتری نسبت به زندگی داره و در محیطی داره زندگی میکنه که میتونه در کنار دانشجوهای دیگه از زندگی اجتماعی اش لذت ببره

کار کردن به این شکل که روی دانشجو فورس هست باعث میشه که اونو از این محیط و لذت هایی که از زندگی میتونه ببره و تجربه هایی که میتونه کسب کنه دور میکنه

 

در نهایت من از کارم توی ترم ۵ کنار کشیدم و همون طور که کار کردن تو این سه ماه تجربه های خوبی بهم داد امیدوارم در ادامه مسیر در راه های جدید بتونم تجربه های جدیدی کسب کنم که در تمام زندگی تاثیر خودش رو بذاره.

مسیرهایی که توش بیشتر فکر کنم و بیشتر لذت ببرم.

بخش مهمی از تفریحات زندگی من حول و حوش فوتبال رقم خورده و به شخصه احترام خاصی براش قائل هستم.

از یچگی که یادم بیاد چون داداشم فوتبال نگاه میکرد من عاشق فوتبال شده بودم گرچه اون خودش از اون افراطی های فوتبال نبوده و نیست ولی من رو تبدیل کرد به یه عاشق فوتبال

تمام تفریحات توپی من با دوستام و خونواده ام بازی کردن فوتبال بوده و اونقدر بچه ها و بزرگای فامیل رو دریبل زدم که همشون منو به عنوان یه فوتبالی ماهر میشناسن

شاید از بچگی دوست داشتم که فوتبالیست بشم ولی هیچ وقت خونواده موافق نبود حتی من رو تو کلاس فوتبال هم ثبت نام نکردن

از این که نذاشتن من فوتبالیست بشم خوشحالم ولی از کلاس ثبت نام نکردن من اصلا و ابدا

از فوتبال بازی کردن که بگذریم من به شدت علاقه مند دیدن فوتبال بودم از بچگی. از همون دبستان . اون قدری که من پای فوتبال استرس کشیدم واسه چیز دیگه ای تو زندگیم استرس نکشیدم.

همیشه دوست داشتم به آرزوهای فوتبالی ام برسم که در واقع اونا قهرمانی  تیم های محبوب من بودن

تیم های محبوبم :

تیم باشگاهی داخلی :‌ سپاهان 

من با سپاهان به هر آرزوی فوتبالی داخلی ام رسیدم. بعد این که دقیقه ۹۷ پرسپولیس قهرمانی رو از سپاهان گرفت من ۴ بار قهرمانی سپاهان رو دیدم. حضور سپاهان رو در فینال باشگاه های آسیا و حضورش در جام باشگاه های جهان

بخش مهمی از زندگی من با بازیای سپاهان و حضور تو ورزگاه فولاد شهر رقم خورده که به نظرم فوق العاده ترینشون که هیچ وقت هیجان و خوشحالی اون روز رو یادم نمیره قهرمانی سپاهان تو جام حذفی مقابل پرسپولیس بود یعنی روز خداحافظی مهدوی کیا. فقط امیدوام سپاهان به اون روزای خوبش برگرده.

 

تیم باشگاهی خارجی :‌ منچستر

هیچ وقت بارسلونا رو به خاطر این که دو بار قهرمانی تو چمپیونزلیگ رو گرفت ازمون نمیبخشم ولی خب به هر حال بخش مهمی از بازی های فوتبالی که تو دبستان و راهنمایی دیدم بازی های منجستر بوده

 

تیم ملی خارجی : انگلیس

که علاقه بهش به خاطر علاقه ام به منچستره

آرزوهای فوتبالی ام تقریبا با بقیه تیم ها به وقوع پیوسته به جز تیم ملی خودمون

امشب به خاطر بازی ایران و روسیه که ۱-۱ تموم شد تصمیم گرفتم در مورد قوتبال بنویسم

هیچ وقت استرس ها و خوشحالی هایی که با تیم ملی کشیدم و دیدم رو یادم نمیره از چند تا چام جهانی که رفته که تک تک لحظاتش رو یادمه

هنوز مونده که ایران قهرمان آسیا بشه و تو جام جهانی هم یه خودی نشون بده

امیدوارم که روزی این دو تا رو ببینم

 

از اینا که بگذریم قطعا هدف هایی که از درس خوندنم تو رشته کامپیوتر از بچگی بوده وارد کردن تکنولوژی به فوتبال بوده و من شاید هنوز اطلاعاتی در این زمینه کسب نکردم ولی یه روزی واسه پیشرفت فوتبال تو جهان به عنوان محبوب ترین مسابقه ورزشی تلاش میکنم فوتبالی که الان دیگه تبدیل به یک صنعت شده

این متن رو نوشتم که بگم من رو فوتبال حساس ام و هیچ وقت ازش جدا نمیشم و یه روزی آرزوهام تو این بخش از زندگی ام رو تحقق میدم

به شب زنده داری پنجره ها

نگاه میکنم

و به فوتبال

که این شب ها

خواب را

خوابانده است ...

شاعر : حمیدرضا اقبال دوست

 

 

 

به نام خدا

شروع وبلاگ:

این جانب دانشجویی بدبخت از دیار امیرکبیر بوده که اتفاقا خیلی هم بدبخت نیست ولی متاسفانه اعتماد به نفسش کمی کم است.

راستش این دفعه چندمی هست که وبلاگم رو شیفت دیلیت میکنم و دوباره از نوع شروعش میکنم دلیلش هم شاید اینه که بعد یه مدتی میبینم خب من که خیلی نسبت به قبل تغییر کردم و نوع مخاطبام هم تغییر کردن پس بهتره که پاک کنم از اول بنویسم

که البته این دفعه تصمیم گرفتم یه موضوع و روند کلی واسه وبلاگم تعیین کنم تا هی هر دفعه به این مرض دچار نشم

شاید هم دلیل دیگه اش این بود که فرض میکردم مخاطبی که میخونه متنم رو منو نمیشناسه واسه همین هر چرت و پرتی که دوست داشتم به سخن در میوردم ولی جایی شنیدم که میگفت جوری متن بنویس که قراره بدی به نزدیک ترین دوست و آشنایات اونا رو بخونن.

حالا به امید خدا شروع میکنیم.

موضوع اصلی وبلاگم رو میزارم تجربه های زندگی ام و چون قطعا زندگی من با بقیه فرق میکنه پس تجربه های من هم ممکنه تخصصی بشه. از درسی که میخونم ممکنه بگم از شهری که زندگی میکنم توش بگم در حالی که میتونه تجربه های مشترکی که من تجربه کردم رو هم شما تجربه کرده باشین یا دوست داشته باشین تجربه کنین یا دوست نداشته باشین تجربه کنین یا حتی متنفر باشین از تجربه کردنش

به هر حال هم واسه خودم میمونه این نوشته ها هم اگه خدایی نکرده یه روزی به جایی رسیدیم و یه آدم درست حسابی تر از الان شدیم و خرمون چهار جا میرف و چهار نفر خواستن بیان ببینم کی هستیم یه جایی داشته باشند.