علی ایزدی

علی ایزدی

علی ایزدی هستم.
دانشجوی مهندسی کامپیوتر دانشگاه امیرکبیر

امیدوارم اینجا جایی برای تعامل بهتر با دنیای بیرون بشه.

الان که دارم این متنو مینویسم تقریبا ۱۵ ساعت مونده به شروع جشن فارغ التحصیلیمون (۷آذر ۹۸). نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ولی حس بسیار عجیبیه.
صحنه‌ای اول: روزای اوله توی خوابگاه و رضا میگه که چجوریه قرار چهار سال توی یه اتاق با چند نفر دیگه زندگی کنیم.
صحنه‌ی دوم: داره اخرای کارشناسی نزدیک میشه و در عجبی که چقدر این چهار سال جالب تموم شد. چقدر خاطره با خودش جا گذاشت چقدر کمک کرد بهت. چقدر تغییر توی تو ایجاد کرد.
نمیدونم از کجای این چهار سال بنویسم ولی مطمئنم زندگی این ۴ سال تغییری تو من ایجاد کرده و قدرت و اعتماد به نفسی داده که منو به ادامه زندگی امیدوار میکنه و بهم انگیزه میده. دانشگاه به من چیزایی یاد داد که زندگیم بر اساس همونا ادامه پیدا میکنه و انسجامی به من داده که به این راحتیا نمیتونه شخصیت منو فرو بریزه.
زندگی کردن دور از خونواده و توی خوابگاه به من یاد داد که چجوری میتونی مستقل زندگی کنی و مشکلاتت رو خودت حل کنی و در عین حال به این فکر کنی که پدر و مادرت بهترین دوستای تو بودن هستن و خواهند موند.
اصلا حس خوبی ندارم به این که این چهار سال تموم شد. مهم ترین دلیلش هم اینه که شاید دیگه آزادی ای که این ۴ سال داشتم رو دیگه نداشته باشم.
واسه منی که هیچ دیدی نداشتم دانشگاه چجوریه شاید لحظات سختی رقم خورد تا بتونم با تفاوت های آدما کنار بیام. من وقتی از بودن توی یک جمع لذت میبرم که اون جمع تمام تلاششون این باشه تا همدیگه رو رشد بدن.
این یه شعار نیست و چیزی نیست که یک شبه به دست بیاد. نیاز داره به این که آدمای اون جمع هدف مشترک داشته باشند. چیزی که شاید توی دانشگاه کامل وجود نداشته باشه و همین کار رو سخت میکنه. اگه روزی به اول دانشگاه برمیگشتم سعی میکنم به جای این که کور جلو برم واسه خودم و بقیه هدف دقیق تر میچیدم.
تلاش هایی که واسه درسا کردم تو این ۴ سال رو هیچ وقت یادم نمیره. چه شبا و روزایی که برای پروژه و امتحان نخوابیدم و چه ماه هایی که به خاطر درس و کار از خونواده دور موندم. خوشحالم از این که حضور تو این دانشگاه باعث شد الان تو شرکت کنار میراثی ها باشم که عمیقا از حضور کنار این تیم لذت میبرم و نمیدونم چجوری میتونم یه روز رهاشون کنم.
بعد این چهار سال دانشگاه منو تو جایی قرار داده که میتونم همه چیز رو کنار بذارم آرزو کنم و سعی کنم اونو عملی کنم.

آدم ها متفاوت اند. با تفاوت آدم ها باید کنار اومد.
آدم ها هدفای متفاوت دارند. هدف های متفاوت اونا اونا رو از تو دور میکنن.
پذیرفتن ارزشای متفاوت اطرافیان با تو سخت ترین کار دنیاست.
دوستی هیچ تعریف خاصی نداره و در شرایط متفاوت فرق داره.
آدم خلاق آدم موفقه.
آدم یک بعدی محکوم به شکسته.

 

یکی از چیزهای مهمی که اغلب ما به اون فکر نمی‌کنیم soft skill است.

این که من چرا تصمیم گرفتم این کتاب رو بخونم برمیگرده به جلسات sprint retrospective که تو شرکت میراث داشتیم. خیلی برام جالب بود که افراد تیم بعد از یک sprint تو اسکرام میان نقاط قوت و ضعف تیم رو بررسی میکنن. علاوه بر چیزای فنی یه چیزی که بررسی میشد soft skill اعضای تیم بود. به خاطر این که هدف از بیان این soft skillها این بود تا تیم بهتر عمل کنه اکثراً حول و حوش نحوه ارتباط افراد با یکدیگه تو تیم یا نحوه همکاری گروهی و یا نحوه فکرکردنشون نسبت به مسائل میچرخید.

واسه همین تصمیم گرفتم این کتاب رو بخونم. یکم شاید با اون چیزی که انتظار داشتم از soft skill و این که بیاد در مورد نحوه ارتباط با تیم حرف بزنه فرق داشت ولی اونقدری این کتاب خوب بود که تصمیم گرفتم درباره‌اش بنویسم و این که چرا باید این کتاب رو بخونین و دیدتونو نسبت به چیا به عنوان یک توسعه دهنده نرم افزار(‌ من ترجیح میدم بگم یک computer scienceای) عوض می‌کنه.

اگه بخوام مهم‌ترین چیزی از این کتاب یادگرفتم رو بگم اینه که چجوری می‌تونیم در بهینهترین حالت زندگیمون رو جلو ببریم. در واقع تو این کتاب نه فقط در مورد کار صحبت کرده بلکه در مورد این که چجوری productiveتر باشیم چجوری فرآیند یادگیریمونو درست کنیم یا این که چجوری از وقتمون درست تر استفاده کنیم حرف زده.

توی یه قسمتایی از کتاب در مورد مسائل مالی و سلامتی و روانی تو زندگی هم حرف زده که البته من خیلی این سه قسمت رو پیشنهاد نمیدم و اگه فکر میکنیn کل کتاب که حدوداً ۴۵۰ صفحه‌ است زیاده میتونین فقط همون ۴تا بخش اولش رو بخونین.

کتاب از ۷ بخش تشکیل میشه:‌

قسمت اول در مورد شغله: احتمالاً همه‌مون به کارآفرینی فکر کردیم ولی اکثراً تنها راهی که پیش میریم همون کارکردن واسه بقیه است. تو این قسمت من یکم دیدم به این قضیه فرق کرد که این که چجوری و کی میشه از حالت کارکردن واسه بقیه بیرون اومد. البته تو قسمت‌هایی از این بخش به پیداکردن کار و این که چرا ما به کار نیاز داریم و چجوری میتونیم مصاحبه‌ی خوبی داشته باشیم هم حرف زده.

قسمت دوم یکی از بهترین قسمت هاشه تحت عنوان marketing yourself: چیزی که باعث شد من الان بیام اینجا و بتونم این کتاب را واسه کسایی که حس میکنم واسشون فایده داره به اشتراک بگذارم.

تو این قسمت خیلی خوب در مورد چرایی این کار واسه موفقیتمون و نحوه انجام اون به خوبی توضیح داده شده.

قسمت سوم مربوط به یادگیریه:‌ چیزی که به نظرم خیلی خیلی خود من نسبت به اون مشکل داشتم با این که خیلی دوست دارم چیز جدید یادبگیرم ولی حس میکنم تو این فرآیند بهینه عمل نمی‌کنم.

تو این قسمت خیلی خوب در مورد روش یادگیری یه چیزی توضیح داده و در ادامه آموزش دادن یه چیزی رو گام خیلی مهمی در تسلط بر اون دونسته.

قسمت چهارم هم در مورد productivity هست که به نظرم جز بخش‌های جذاب این کتابه: اکثر ما کلی کار برای انجام دادن داریم و حتی اگه وقت زیادی هم واسه انجام اون ها بگذاریم بازهم ممکنه در آخر حس کنیم که نتونستیم از وقتمون بهینه استفاده کنیم یا حس میکنیم نمیتونیم برنامه ریزی درستی انجام بدیم یا حتی اگه برنامه ریزی میکنیم معمولا به اون عمل نمیکنیم. تو این قسمت دلیل این مشکل رو نسنجیدن میزان بهره وریمون بیان میکنه و این که چرا ما معمولاً تخمین درستی از میزان بهره وریمون نداریم و راه حلی رو ارائه میده که به نظرم خیلی خیلی میتونه تاثیر مثبتی در استفاده درست از وقت بگذاره.

قسمت های بعدی هم شامل financial و fitness و spirit بودند که من در مقایسه با چهار قسمت اول خیلی جذاب نبودند و اگه حس کردین کتاب زیاده میتونین اونا رو skip کنین.

همون جور که گفتم کتاب شاید خیلی نسبت به اون چیزی که انتظار داشتم که در مورد نحوه ارتباط درون تیمی در کار باشه نبود ولی خیلی خوب تونست دیدم رو نسبت به soft skillام عوض کنه و بفهمم چه قسمت های مهمی از این مهارت‌هام دچار مشکل هستند که اگه با همون روند قبلی جلو میرفتم خیلی توی بهره‌وریم و موقفیتم به مشکل میخوردم.

این کتاب رو به شدت بهتون پیشنهاد میکنم و امیدوارم که خوندنش تو موفقیتتون تاثیر مثبت بگذاره.

موضوعی که قراره درباره اش صحبت بکنم رو شرکت‌های بزرگی در ایران به داشتن این دانش و مهارت نیاز دارند و اگه دوست دارید کار دیتا بکنین احتمالا به اون‌ها نیاز دارید و این که چیزهایی هستن که احتمالا تو ارشد یادمیگیرن ولی دونستنشون خیلی میتونه به پیشرفتتون تو این زمینه کمک کنه. امیدوام بتونم یه دید کلی بهتون در زمینه  big data بدم.


تو این پست من ابتدا یه مقدمه‌ای میگم در مورد این که مسئلمون چیه و در ادامه دو قسمت که مربوط به batch processing و stream processing هست رو توضیح میدم.


در اولین قسمت مسئلمون رو بیان میکنیم:

تعریف مسئله:

زمانی که شما یه سیستم نرم افزاری راه می‌اندازید به تدریج ورودی سیستم شما داده ایجاد میکند. با افزایش کاربرانتون این حجم از داده افزایش می باید تا جایی که ما از آن تحت عنوان big data یاد میکنیم یعنی داده ای که نتوان آن را روی یک سیستم ذخیره کرد یا این که نتوان پردازش آن را روی یک سیستم انجام داد.

اکثر شرکت ها از این داده استفاده میکنند تا این که سرویسی رو به کاربرانشون بدن یا این که تحلیلی روی بر اساس رفتار و داده‌های کاربران در جهت بهترکردن سیستمشون انجام بدن. در هر دوحالت ما نیازمند مکانیزم هایی برای پردازش داده های کلان هستیم. به همین جهت  موضوعمون به دو قسمت تقسیم میشه:

        1-   پردازش داده به صورت دسته ای: که در این حالت داده ها موجودند و قرار است روی آن ها پردازش انجام شود و در حالت دوم

2-   پردازش جریان داده: که در این حالت داده به صورت real time  وارد سیستم میشود و همان زمان باید روی آن پردازش انجام شود.گاهی تنها مورد اول رو تحت عنوان big data بیان میکنند که این اشتباه است. و در این مقاله میخوایم این دو مفهوم که تکمیل کننده یک سیستم big data هستند رو بررسی کنیم و ابزارها و کاربردهای اون رو بیان کنیم.


 

 

داده های حجیم:

من اینجا سه تا مثال از سه تا شرکت معروف واستون اوردم که یه دیدی نسبت پیدا کنیم به این که وقتی میگیم این شرکت ها پردازش داده حجیم انجام میدن این داده در چه مقیاسی هست.

یوتیوب حدود 4 میلیون مشاهده در دقیقه داره

آدما توی توییتر در هر دقیقه حدود 450 هزار تا توییت میکنن.

و آدما توی اینستاگرام حدود 46 هزار پست در دقیقه قرار میدن.


توسعه اینچنین سیستم ‌هایی نیازمند stream processing و batch processing هستند تا بتونند به این میزان از کاربران سرویس بدن

در قسمت اول  میریم سراغ batch processing یا پردازش داده به صورت دسته ای. در این حالت فرض بر این است که داده در پایگاه داده موجود بوده و بر اساس نیاز کاربر نیاز است روی این حجم از داده پردازش شوند. داده های موجود نیز حجیم بود و بر روی چندین سرور قرار دارد.

برای این کار گوگل یک مدل برنامه نویسی تحت عنوان نگاه کاهش یا map reduce ارائه داد.

ایده‌شون هم خیلی ساده است. این که پردازش روی داده ها روی هر سرور به صورت جداگانه روی داده ای که در اختیار دارد انجام شود و در نهایت نتیجه این ها به گونه ای تجمیع شده و نتیجه پردازش جواب داده شود.

بخواهیم این ایده رو دقیق تر بیان میکنیم.

ابتدا داده ای تحت عنوان داده حجیم روی سیستم توزیع شده ای در اختیار داریم.

داده ها تحت توابع به اسم map function پردازش میشوند . نتیجه آن ها به گونه ای جابه جا میشود تا پردازش های که تجمیع آن ها در یک خروجی دارد در کنار هم قرار گیرند و در نهایت با استفاده از تابع reduce این نتایج تجمیع شوند و به عنوان خروجی پردازش محاسبه شوند.


برای این که  بهتر مفهوم بشه این مدل یک مثال معروف رو بیان میکنم.

فرض کنیم قراره تعداد هر یک از کلمات موجودی که در پایگاه داده هامون قرار دارند رو بشمریم. ممکنه که هر کلمه روی چند تا سرور قرار داشته باشه.

در مرحله اول همونجوری که میبیید این دیتا ها روی چند تا سرور قرار گرفته شده اند.

تابع map function تعداد هر کلمه روی هر سرور رو میشماره و تحت یک key value اونا رو واسه خروجی مرحله بعد آماده میکنه و که key در این جا همون کلمه و value آن تعدادی است از آن کلمه که در آن سرور موجود است.

در مرحله بعد سرور دیگری همه این key value ها را گرفته و آن ها را shuffle میکند تا key های مشابه در کنار هم قرار گفته و برای مرحله بعد که reduce است آماده شوند.

در مرحله بعد keyهای یکسان reduce پیدا میکنند که تابعی است که تعداد را جمع میزند. و در نهایت جواب مسئله آماده است.


تا الان ما یک مدل برنامه نویسی رو ارائه کردیم. که شاید در عمل اگر بخواهیم آن را پیاده سازی کنیم سخت به نظر برسد.

 

Hadoop  و   Spark

برای این کار گوگل frameworkای تحت عنوان هدوپ ارائه داد که فایل سیستم ای که برای این کار نیاز است و interface ای که تحت آن کاربر میتواند توابع map   و reduce خود را تعریف کند را توسعه داد. با استفاده از hadoop به راحتی میشود function های map و reduce را تعریف کرد و به راحتی میتوان دیتا در قالب فایل سیستم تعریف شده اضافه کرد.

فایل سیستم hdfs رو اگه بخوایم دقیق تر واردش بشیم از دو قسمت اصلی data node و name node تشکیل شدند که data node ها وظیفه ذخیره کردن داده و name node وظیفه اضافه کردن سرور مانیتور کردن سرورها و ایجاد چندین کپی از داده ها برای جلوگیری از failure و به طور کلی وظیفه مدیریت را بر عهده دارد.


مشکلی که هدوپ داشت این بود که برای پردازش داده ها داده ها باید ابتدا از دیسک خوانده میشدند که این از نظر زمان هزینه بر است.

در ادامه ابزاری تحت عنوان اسپارک توسعه داده شد که کار رو خیلی راحت تر کرد.

اسپارک روی هدوپ توسعه داده شد با این قابلیت که پردازش ها به صورت سریع تر و in-meomory انجام میشدند. اسپارک همچنان از مدل map reduce پشتیبانی میکند با این تفاوت که داده آن به صورت data frame است و کار را برای برنامه نویس بسیار راحت تر میکند زیرا برنامه نویسی مشابه قبل دیتا را به صورت یکی جدول میبیند بدون این که نیاز داشته باشد بداند چگونه به صورت in-memory در اسپارک این حجم از داده پردازش میشود.

قابلیت اسپاک لایبرری هایی است که در اختیار قرار داده است که پردازش هایی مانند یادگیری ماشین با اکثر الگوریتم های پیاده سازی شده مانند clustering و classification  انجام میشود.

 به راحتی متیوان تحت عنوان sql روی داده ها query زد.

و میتوان الگوریتم هایی که نیاز به پردازش گرافی دارند را به راحتی استفاده کرد.


در اینجا میرسیم به بخش دوم که پردازش جریان داده یا stream processing است.

 

Stream processing

تا اینجا فرض بر این بود که داده حجیم رو در اختیار داریم و قراره بر روی اون پردازش انجام بدیم ولی این مدل کافی نیست.

ما سیستم‌هایی داریم که نیازه ورودی اون ها داده در حجم زیاده و نیازه پردازش همون لحظه روی اون ها انجام بشه. به دو دلیل این که کاربر همون لحظه به اون جواب نیاز داره و این که داده پس از مدتی دیگه ارزشی نداره.

جریان داده هم هیچ گاه قطع نمیشه بنابراین ما حتی نمیتونیم اون حجم از داده رو ذخیره کنیم و اصلا در آینده ارزشی هم برای ذخیره کردن ندارد.

بنابراین ما به مدل برنامه نویسی نیاز داریم تا در این حالت ورودی سیستم که حجیم است را نیز پردازش کند.

کاربردهایی مانند ایجاد پایپ لاین برای پردازش داده  و تشخیص الگو روی داده های ورودی دارد.


چنین سیستم هایی برای این که بتوانند همیشه برای کاربر با این حجم از داده در دسترس باشند تحت عنوان سیستم های reactive شناخته میشوند.

این سیستم ها 4 ویژگی رو باید برآورده میکنند که برای برآورده کردن اون ها ما نیاز به سیستم های توزیع پذیر داریم.

یک زمان پاسخ آن ها باید سریع باشند که تحت عنوان responsive بیان میشود.

دومین ویژگی تحت عنوان resilient بیان میکند که باید خطاهای سیستم را به صورت خودکار برطرف کند تا ویژگی اول تضمین شود.

سه elastic باشد تا بر اساس میزان باری که بر روی پردازه است تنظیم شود.

و چهارم این که message driven باشد تا بتوان از قابلیت برنامه نویسی همروند استفاده کرد.

ما برای این که بتوانیم پردازش ها را به صورت stream پردازش کنیم نیازداریم تا چنین سیستم هایی به صورت توزیع شده طراحی کنیم.


 

همروندی:

قبل از این که مدلمون رو برای ایجاد چنین سیستم هایی پیشنهاد بدیم نیازه تا قبلش مشخص کنیم به چه همروندی نیاز داریم. طبق اون چیزی که توی سیستم عامل خوندیم همروندی رو میتونیم با استفاده از thread  و مفاهیمی مانند semaphore به کار ببریم ولی این نوع برنامه نویسی مشکلاتی از قبیل deadlock دارد که کار را برای برنامه نویس سخت میکند و نمیتوان از قابلیت سیستم های توزیع شده به راحتی استفاده کرد.

دومین روش همروندی استفاده از message passingاست که threadها تحت عنوان  message با همدیگه ارتباط برقرار میکنند.


 

 

Actor model

همون طور که در شکل میبینید هر actor که یک thread است تحت عنوان یک object شناخته میشود. و actorها با استفاده از message با همدیگه ارتباط برقرار میکنند. این نوع مدل برنامه نویسی به شدت همروندی را ایجاد میکند و با استفاده از آن میتوان سیستم های reactiveای ساخت که داده های حجیم را پردازش کند.

ایده ای actor model ایده ی قدیمیه ولی ابزارهایی امروزی اش به شدت این نوع مدل برنامه نویسی رو راحت کرده به عنوان مثال در زبان اسکالا فریمورکی به نام akka وجود دارد که به راحتی در آن یک actor میتواند به یک actor در یک cluster دیگر پیام بفرستد و به راحتی میتوان با استفاده از آن پایپ لاین داده ایجاد کرد با این قابلیت که خود آن میزان ورود و خروج پیام ها به اکتورها را کنترل میکند تا سیستم به علت پردازش زیاد از کار نیفتد.


 

Actor model یه مدل برنامه نویسی رو ارائه داد که به خصوص برای زبان های functional بسیار کاربردیه. اگه یه قدم تو ابزارهایی که داریم بخوایم جلوتر بریم ابزار کافکا رو معرفی میکنیم.

این ابزار توسط linkedin توسعه داده شده و این امکان رو در اختیار ما قرار میده که پیام هایی که تحت مدل actor مدل در سیستم تولید میشود را در این سیستم وارد کنیم. پیام ها در این سیستم publish یا فرستاده شده و actorهای دیگری این پیام ها را consume میکنند.

این ابزار به راحتی میتواند روی چندین سیستم توزیع شود تا بتوان حجم زیادی از پیام ها را توسط actor ها مختلف پردازش کرد.


 

جمع بندی :

 تا این جا ما دو حالت پردازش داده های کلان که به صورت batch و stream بودند رو بررسی کردیم.

ابزارهای اونا که شامل Hadoop و spark واسه قسمت اول  و  actor model  و kafka که واسه قسمت دوم بودن رو بررسی کردیم.

امیدوارم تونسته باشم یه دید کلی بهتون بدم از این که big data و سیستم های توزیع شده چی هستند و اگه علاقه مند هستید به کار دیتا تونسته باشم مسیری رو بهتون نشون داده باشم.

 

منابع مفید

https://medium.freecodecamp.org/a-thorough-introduction-to-distributed-systems-3b91562c9b3c

https://github.com/onurakpolat/awesome-bigdata

https://github.com/theanalyst/awesome-distributed-systems

https://github.com/rShetty/awesome-distributed-systems

 

 

 

 

 

 

واقعا حس عجیبیه که کارشناسی داره تموم میشه.

جمله ی کلیشه ای: بهترین دوران عمرتون دوره‌ی کارشناسی و حضور تو دانشگاهه. خیلی خوشحالم که هرچی نزدیک آخرش میشم بیشتر امیدوار میشم به آینده.

واقعاً وقتی نگاه می‌کنم به این چهار سال در مقایسه با ۱۸ سال قبلش پیشرفت رو خیلی بهتر احساس میکنم و این که وقتی وارد دانشگاه شدم از چه آدمی به چه آدمی تبدیل شدم.

این خیلی لذت بخشه که با تلاش خودت به جایی میرسی که همیشه دوست داشتی و میدونی آینده‌ی روشنی در انتظارته . هر چی جلوتر میرم مشکلات کمتر جلوه میکنن و خیلی راحت تر میتونم باهاشون دست و پنجه نرم کنم. دیگه کم کم دارم مطمئن میشم که خیلی راحت میشه موفق شد خیلی راحت میشه جلو رفت.

آزادی عملم بیشتر شده. ذهنم فراتر رفته و راحت تر میتونه فکر کنه. دیگه هر چیزی رو نمیتونه رو راحت قبول کنه.

اینا همه چیزایی بوده که قبل اومدن  به دانشگاه نبوده. آدمای اطرافت عقاید متفاوت اطرافت  بزرگترین تاثیر رو میذارن تا تو به اینجا برسی و امیدوار بمونی. وقتی علاقه داری به یادگرفتن و تلاش کردن و بقیه تو رو تشویق میکنن به اون پس مطمئن میشی که همه چیز امکان پذیره وقتی میبینی که آدمای اطرافت در تلاشن تو هم تلاش میکنی. وقتی میبینی آدمای اطرافت کمتر غر میزنن تو هم کمتر غر میزنی وقتی میبینی آدمای اطرافت کتاب میخونن یا فیلم میبینن و یا تفریح میکنن تو هم اونا رو انجام میدی . تو هم پا به پای اونا پیشرفت میکنی.

خوشحالم از این که کنار همچنین آدمایی تو دانشگاه بودم. کلی از تلاش هایی که کردم به خاطر انگیزه ای بوده که از اونا گرفتم که اره واقعا میشه اون کار رو کرد.

خیلی خیلی خوشحالم که دانشگاه باعث شد دیدم رو نسبت به شخصیتم و اطرافم بیشتر کنه.

خیلی خوشحالم دانشگاه شرایط یادگیری دانشی رو به من داد که میتونم نتیجه تاثیر اون رو آدما ببینم. این اعتماد به نفس رو به هم داد که خودم میتونم یاد بگیرم.

بهم اعتماد به نفس این رو داد که به خاطر چیزی که بهم یاد داد در کنار آدمایی کار کنم که همه تلاششون اینه تا شرایط دور و برشون رو بهتر کنن.

خوشحالم جایی کار میکنم که به ویژگی های شخصیتیت خارج از قراردادهای مسخره اجتماعی احترام میگذارن و به تو به خاطر توانا‌یی‌هات و علاقه ات به پیشرفت و یادگیری فرصت نشون دادن مهارت هات و شکوفا شدنت رو میدن.

خوشحالم که سن ورود نسل ما به کار و مسئولیت هامون همزمان شده با خارج شدن نسل قبلمون از مسئولیت‌ها نسل قبل نتونست نیازهای نسل ما رو برآورده کنه. وقتی خودمون مسئولیت هامون رو بگیریم خیلی میتونیم راحت تر زندگی بهتری واسه خودمون بسازیم . نسل ما نسل خیلی متفاوتی با نسل قبله و الان موقعیه که ما میتونیم همه چیز رو پیشرفت بدیم.

خوشحالم که اطرافیان و دانشگاه بهم داد که واسه یادگرفتن نیاز به اپلای نیست نیاز به استاد بهتر نیاز به دانشگاه بهتر نیست. تو خودت میتونی یادبگیری و جلو بری . زندگی چیزی خارج از تلاش و یادگرفتن نیست. آدما میان و میرن ولی تنها چیزی که ازشون باقی میمونه کارهاییه که کردن. حرف کلیشه ایه ولی گفتنش به بقیه باعث میشه که تعهد پیداکنی نسبت به قضیه. کلا هر چیزی رو پنهان کنی تعهدی بهش نداری.. این بقیه هستن که به تو انگیزه میدن و اگه خوش شانس هم باشی بهت کمک هم میکنن.

پی نوشت: همینجوری تصمیم گرفتم بعد یه مدت بنویسم واسه همین هرچیزی که تو ذهنم اومد رو نوشتم احتمالا متن ساختار خوبی پیدا نکرد.



این کتاب جز معدود رمان‌هایی بود که خیلی زود تمومش کردم(در دو شب) البته شاید هم نه فقط به خاطر جذابیت کتاب بلکه به خاطرافزایش علاقه‌ام نسبت به رمان‌های ایرانی بوده باشه.
نمیخوام کتاب رو اسپویل کنم و بگم چه اتفاقایی میفته توش فقط چندتا نکته راجع بهش میگم.
کتاب در مورد زندگی سه تا دختره و از زبون خودشون بیان میشه. بر خلاف داستان ناراحت کننده ای که داره و مثل این که دحترا خوششون نمیاد از این کتاب خیلی برای من جذاب بود. خیلی خوب تونستم با زندگی سه تا دختر و مشکلاتی که تو زندگیشون دارن ارتباط برقرار کنم و اصلا با همین هدف هم تصمیم گرفته بودم این کتاب رو بخونم. کتاب واقعا نوعه و دغدغه ‌های همین زندگی امروزیمون رو بیان میکنه.
از زندگی دختری که میخواد اپلای کنه و واسه اون به هر دری میزنه. دختری که دغدغه داشتن شوهر خوب رو داره در حالی که خودش داره زندگی خونواده اش رو اداره میکنه و دختری که بر خلاف درسی که خونده توی چیزی که علاقه داره مشغول به کاره.
از چند جهت این کتاب شباهت هایی به من داشت که از خوندنش لذت بردم. 
اولیش دو تا دختری بودن که به خاطر دانشگاه از شهر دیگه ای اومده بودن تهران.
دومیش دخترایی که تو رشته مهندسی درس خونده بودن(مکانیک)...(خود نسیم مرعشی نویسنده کتاب هم دانشگاه علم و صنعت مکانیک خونده)
سومیش دختری که تصمیم به اپلای گرفته و تمام زندگیش رو گذاشته واسه اپلای و آخرش شک میکنه که آیا واقعا کار درستی داره میکنه و ارزش داره یا نه.
کتاب از نظر ادبی به نظرم واقعا در سطح خوبی قرار داره. این که خیلی خوب بین شخصیتا سوییچ میکنه در هر فصلی که مربوط به یکی از سه شخصیته و در عین حال ارتباط سه نفر رو خیلی خوب بیان میکنه. و دوم این که ترتیب زمانی تو این کتاب رعایت نشده و خیلی هنرمندانه بین تفکرات شخصیتا و زمان حالشون سوییچ میکنه که به نظرم خیلی خوب ارتباط داستان رو بیان میکنه و هیچ سوالی باقی نمیذاره.
در کل به نظرم کتاب خوبیه و اگه رمان دوست دارین به پسرا پیشنهادش میکنم تا با دید دخترونه بیشتر آشنا بشین.

اینجای کتاب هم با ما امیرکبیریا اشتراک داشت:

البته بگم که این پسره واقعا شخصیت خوبی نداره در طول داستان و واقعا من اونو به پسرای امیرکبیری شبیه میدونم :)




امروز هم مث بقیه روزا نشستم سر خیابون  و یه بسته دستمال کاغذی گذاشتم جلوم تا هر از چندگاهی یکی بیاد رد بشه و یکی بخره. این کاره هر روزمه. بابام هم همین کار رو بالاتر بعد چهار راه میکنه. مجبوریم این کار رو بکنیم چون اگه همین کار رو هم نکنیم اصلا نمیتونیم زندگی کنیم و میمیریم. من ۱۰ سالمه ولی از آدمایی که هر روز جلوم رد میشن کلی چیز فهمیدم. اکثرا که اعصاب ندارن معمولا با هم دعوا دارن و همیشه تند تند راه میرن تا سریع برسن خونشون. آدما تکراری زیاد میبینم هر روز و این یعنی روزمرگی آدما. سر نوشت هر کدوم از ماها کلی با هم فرق داره. احتمالا کسایی که رد میشن شاید بینشون کلی آٔدم پولدار باشه کلی آدم هم باشه که زندگی سخت تر از ما دارن. نمیدونم چرا اینقدر باید تفاوت باشه. چرا شرایط ما با اونا باید فرق داشته باشه. چرا پدر من نتونسته تو این شهر مثل اونا باشه. نمیدونم شاید عده ای بودن که نذاشتن پدر من بتونه خوب زندگی کنه. شاید اونقدر دزدیدن و اونقدری پولدار کردن خودشون رو که دیگه پولی واسه بابای من نمونده. میدونم که از این باباها و از این بچه هایی مثل من زیاد هست.
اینجا تهرانه. مردمش میتونن خیلی بهتر از این باشن. میتونن یکم در آرامش بهتری زندگی کنن ولی انگار یه سریا نمیخوان. من که چیزی از کارای آون ادم معروفا اون بالا نمیفهمم  ولی یادمه پارسال همین موقعها اونقدر مردم امیدوار بودند که کلی خوشحالی میکردن ولی چند ماه بعدش دوباره همینجا کلی داشتن به نمیدونم کی اعتراض میکردن. بابام میگف این روزا وضع بدتر شده. میگف پولدارا هم دیگه دارن اعتراض میکنن. دیگه ببین پولدارا اعتراض کنن چه وضعیه. خیلی دوست دارم بدونم که یک نفر این وسط هست که میتونه وضع مردم رو بهتر کنه یا نه. شاید این که انتظار داشته باشم یک نفر بخواد این همه خرابی رو درست کنه اشتباه باشه ولی خب شاید یه سری آدم قوی هم هستن که نمیذارن مردم درست کنن همه چی رو.
خیلی دوست دارم دیگه اینکار دستمال فروشی رو بذارم کنار ولی نمیتونم. من دوست دارم خوب زندگی کنم. تفریح داشته باشم. آرامش داشته باشم. دوست دارم دوست داشته باشم. دوست دارم کاری میخوام بکنم کسی جلوم رو نگیره. دوست دارم کسی بهم دستور نده. دوست دارم کسی ازم دزدی نکنه.
واقعا نمیدونم بزرگ میشم قراره چی بشه.
بابام میگه که اونایی که اون بالا هستن مسئول تمام بدختیامون هستن. نمیدونم واقعا راست میگه ولی به نظرم هم اونا و هم مهمه مردم مسئول بدبختی خودمونیم. آخه اونا خدا نیستن که ما نتونیم جلوشون رو بگیریم. خیلی از اونا احتمالا کسایین که هر روز از جلوی من رد میشن. خب اگه اونا درست بشن که یعنی مردم درست شدن خب همه چی درست میشه. به نظرم باید از همینا شروع کرد. باید جلوی اینا  رو گرفت و به جاشون کسی گذاشت که دزد نیست. اونا نمیدونم چیزی از درست زندگی کردن میدونن یا نه ولی زندگی برای من یک عقده شده باید کسی اون بالا باشه که عقده واسه من درست نکنه. نذاره من حسرت بقیه رو بخورم. بذاره منم بتونم مثل اونا باشم. منم مثل اونا کار کنم.
ناراحتم. مردمی که هر روز از جلوی من رد میشن هیچ تغییری نمیکنن. اکثرشون یه نگاه بدون اعصاب میکنن. بعضیاشون هم  فحش میدن. مهربون هم بینشون هست. کاشکی همه مثل اونا بودن. اما احتمالا اونا هم پشتشون به جایی گرمه. ولی نه یه سریشون هم فقط به من کمک میکنن چون آدمن. چون این احساس رو میکنن که من هم دارم تو یه شهری کنار اونا زندگی میکنم و هیچ چیز اونا نسبت به من برتری نداره. ولی بین این آدما فکر نکنم هیچ کدومشون آدم بزرگای این شهر باشن. اونا خودشون رو خیلی بهتر از ما میدونن و هر روزتلاش میکنن تا بهتر از ما بشن ولی ما رو ضعیف کنن. این هم تقصیر اوناس و هم تقصیر بقیه ای که گذاشتن اینا اینجوری بشن. بهشون رو دادن و همه چی رو دادن دست اونا. اگه خود این آدما دست به کار بشن میتونن جلوی اونا رو هم بگیرن.
ولی بعید میدونم
چون دو سال اینجا نشستم و هر روز آدمای تکراری که تو روزمرگیشون دارن شنا میکنن از جلوم رد میشن و رفتارشون هیچ تغییری نکرده. اگه  رفتار آدمی این شهر تغییر کرد اون روزه که میتونم امیدوار باشم که من هم میتونم آینده ی بهتری داشته باشم.
این تغییر رو من از خودمم باید شروع کنم. منم باید تلاش کنم به کسی اجازه ندم به من بی احترامی کنه. نباید بذارم کسی فکر کنه خیلی بهتر از منه. من شرایط متفاوتی از نظر مالی و سختی زندگی با اون دارم ولی من هم یک آدمم. ما باید در کنار هم این شهر رو بسازیم تا با هم بتونیم زندگی بهتری درست کنیم. امیدوارم به روزی هم خودم هم همه ی مردمی که هر روز از جلوم رد میشن مهربون تر شاد تر پر انرژی تر و با امیدواری بیشتر باشن و نه کسی بهشون ظلم کنه و نه کسی ازشون دزدی بکنه و نه حقشون رو بخوره و  نه نذاره زندگی کنن.



لیست کتاب هایی که قصد دارم امسال از نمایشگاه کتاب بخرم.
اینجا میذارم تا اگه بقیه هم خواستن کتاب پیشنهاد بگیرن استفاده کنند.
کتاب ها رو از تنی چند از دوستان و دو سایت کافه بوک و متمم  انتخاب کردم.
خوشحال میشم اگه کتاب خوبی میشناسین معرفی کنین.

- زندگی خود را طراحی کنید ... دیوید ایوانس
- راز سایه ... دبی فورد
- تست مامان ... راب فیتزپاتریک
- عامه پسند ... بوکفسکی
- مردی در تبعید ابدی ... نادر ابراهیمی
- پاییز فصل آخر سال است ... نسیم مرعشی
- رهش ... رضا امیرخانی
- نشت نشا ... رضا امیرخانی
- روان شناسی عزت نفس ... ناتانیل براندن
- در باب حکمت زندگی ... شوپنهاور
- صفر تا یک ... پیتر ثیل
- ذهن کامل نو ... دنیل پینک
- سکوت قدرت درون‌گراها ... سوزان کین
- Better than normal ... دنیل آرچر
- هفت عادت مردمان موثر ... استفان کاوی

پی نوشت: ترتیب خاصی تو معرفی کتاب ها وجود نداره.

کتاب کافه چرا و بازگشت به کافه چرا دو تا کتاب فوق العاده در مورد معنی زندگی هستن پیشنهاد میکنم حتما بخونیدشون.
میخواستم یه مطلبی بذارم که خلاصه دو کتاب باشه بعد این که کتاب دوم رو تموم کردم ولی هنوز تموم نشده ولی تا این جای کتاب به یه قسمتی اش رسیدم که به نظرم خیلی مثال جالبی زده و خواستم با حفظ کپی رایت این قسمت رو بنویسم تا شما هم علاقه مند بشین به این دو تا کتاب و این که به رابطه بین کائنات و GPS هم پی ببرین.


فصل هشتم:
کیسی با لبخند از جسیکا پرسید:آیا شما تا به حال دستگاه GPS روی ماشینتان نصب کرده اید؟ از همان دستگاه‌هایی که به طور اتوماتیک می‌دانند شما کجایید؟ و یا وقتی مقصدتان را در آن وارد می‌کنید یک صدای دوستانه شما را تا رسیدن به مقصد  هدایت و همراهی می‌کند؟
جسیکا خندید و گفت:‌بله داشته ام.
کیسی گفت من هم به این نتیجه رسیده‌ام که کائنات هم درست به همان ترتیب عمل میکنند.
منظورتان چیست؟
ما در زندگی تصمیم‌هایی می‌گیریم‌ چیزهایی را تجربه می‌کنیم به سمت راست می‌پیچیم به سمت چپ می‌پیچیم. کیسی در این‌جا با خنده گفت: و ما اطراف دایره دور می‌زنیم.
جسیکا خندید. کیسی به حرفش ادامه داد: و گاهی اوقات احساس می‌کنیم که آن‌قدر از مسیر اصلی‌مان دور شده‌ایم که هیچ‌کس و هیچ‌چیز قادر به بازگرداندن ما نیست.
در این‌چا کیسی به جسیکا خیره شد و از او پرسید:متوجه منظورم هستید؟
جسیکا با تکان‌دادن سر جواب مثبت داد.
کیسی گفت: حالا اگر شما یک لحظه به این دستگاه فکر کنید متوجه خواهید شد که برای او مهم نیست که شما چند بار دایره را دور زده و چند بار این کار یعنی این اشتباه را تکرار کرده باشید... برای دستگاه با این که صدای دوستانه‌اش به شما گفته بوده که باید به سمت راست بپیچید اما شما به سمت چپ پیچیده‌اید... هیچ اهمیتی ندارد... و این صدا بدون هیچ اعتراضی خواهد گفت: مسیر دوباره محاسبه می‌گرددو و بعد هم هر آنچه را برای رسیدن به مقصد نیاز دارید در اختیارتان خواهد گذاشت.
جسیکا خندید و گفت: دقیقا همین‌طور است.
کیسی گفت: حتما همین‌طور است و به نظر من کار کائنات نیز دقیقا همین‌طور هستند.
کیسی تاب را نگه داشj. به صورت جسیکا خیره شده و به او گفت:‌وجود شما در این جا بسیار مهم است. وجود شما نه از روی اشتباه است نه خطا نه حتی بر اثر یک اتفاق. بلکه هستی و وجود شما دارای مفهوم است و در غیر این صورت شما این‌جا نبودید. حال اگر شما در اوج ناامیدی با خودتان فکر کنید را‌ه‌تان را گم کرده‌اید و هرگز راه درست را پیدا نخواهید کرد حتی در این صورت هم همیشه یک کمک وجود خواهد داشت.
حالت صورت کیسی موقع حرف زدن طوری بود که جسیکا را آشفته کرد و او آهسته گفت: گاهی اوقات احساس می‌کنم که از مسیرم کاملا دور افتاده‌ام البته بهتر است بگویم که اغلب روزها احساس گم‌شدگی و سرگردانی می‌کنم حتی همین حالا هم... کیسی خندید و گفت: پس وقت آن رسیده است که شما دستگاه راهبری کائنات را تنطیم کنید.
رابطه شما با واژه خدا چیست؟
جسیکا با تردید از او پرسید:‌منظورتان این است که آیا من از این کلمه خوشم می‌آید یا نه
کیسی گفت دقیقا منظور من همین بود.
جسیکا گفت:‌نمیدانم اما چرا می‌پرسید؟
زیرا بعضی‌ها با این مفهوم ارتباط بهتری برقرار می‌کنند تا با واژه کائنات.
آیا این موضوع اهمیتی هم دارد؟
این دیگر به خود شما بستگی دارد اما من ترجیح می‌دهم که در این گفت‌و‌گو از واژه کائنات استفاده کنم. حالا اگر شما در این مورد حق انتخاب داشتید کدام یک از این دو واژه را ترجیح می‌دادید. البته دایره این انتخاب بسیار گسترده است و بستگی دارد که یک فرد کجا بزرگ شده باشد چه گذشته و پیش زمینه فکری داشته باشد یا این که به کدام زبان سخن بگوید و بر اساس این اصول است که ملت‌های گوناگون این مفهوم را با نام‌های متفاوتی به کار می‌برند اما به مرور زمان واژه‌های این مفهوم تغییر کرده و تبدیل به تعریف‌های متفاوتی می‌شوند که شما ‌می‌توانید یکی از آن‌ها را انتخاب کنید.

جسیکا گفت: آیا تعریف وجود دارد که بهتر از بقیه باشد؟

البته برای بعضی‌ها این طور است.

و آن‌ها کدام یک را ترجیح می‌دهند؟

در واقع ریشه و اساس گفت‌و‌گوی ما مربوط می‌شود به حضور بسیار قدرتمندی که بخشی از وجود هر موجود زنده‌ای را تشکیل می‌دهد. و این امر تنها در سیاره‌ی ما اتفاق نمی‌افتد بلکه دامنه آن به عمق کهکشان‌ها می‌رسد و این حضور تنها مختص زمان حال نیست بلکه تا جایی که گذشته‌ای وجود داشته است این حضور به عقب بازمیگردد. این جا کیسی خندید  گفت: به همین جهت من نمیتوانم یک چنین قدرت عظیمی را در یک واژه محدود کنم. نه از نظر من یک واژه ابدا گنجایش چنین حضور قدرتمندی را ندارد. به نظر من مهمتر از هر چیز هدفیست که یک پرسش در ذات خودش دارد.

جسیکا خندید و از کیسی پرسید: طریقه استفاده از راهبری کائنات چیست؟

کیسی گفت:‌ این هم بستگی دارد.

بستگی به چی؟

کیسی در حالی که به اولین پرسش روی منو (چرا اینجا هستی) فکر میکرد به دوردست‌های تالاب خیره شد و گفت: به این که یک فرد چگونه راهش را گم کرده و سرگردان شده باشد.

جسیکا گفت: چرا اینجا هستی؟

کیسی گفت:‌دقیقا.

جسیکا گفت:‌و بعد باید چه کرد؟‌

کیسی گفت: به نظر شما قدم اول برای استفاده از GPS چیست؟

خب اول باید روشنش کرد.

کیسی خندید و گفت:‌ همین طور است. قدم بعدی؟

جسیکا چند لحظه فکر کرد و گفت:‌ بعدش مختصات محلی را که در آن هستی اعلام می‌کند.

GPS همیشه می‌داند که تو کچا هستی. قدم بعدی؟

بعد باید مقصد را وارد دستگاه کرد.

کیسی گفت:‌ بنابراین هر کسی فقط خود باید پاسخ پرسش چرا اینجا هستی؟ یا به عبارت دیگر مفهوم وجودی‌اش را بدهد. و ما در کافه این را (مفهوم و هدف و هستی) می‌نامیم. یعنی مفهوم و علت وجودی. و هر کسی خودش باید مفهوم وجودی‌اش را بداند و از کائنات بخواهد او را به آنجا ببرد.

جسیکا چند لحظه فکر کرد و گفت: این سوال بسیار مشکلی است. من از کچا باید مفهوم وجودی‌ام را بدانم؟

کیسی گفت از جست‌و‌جوگر استفاده کن؟

از چی؟

شما بهتر از من می‌دانید که یکی از نرم‌افزارهای دستگاه راهبری برنامه جست‌و‌جوگر آن است. در صورتی که ندانید میخواهید به کجا بروید این امکان وجود دارد که در جست‌و‌جوگر راهبری دنبال رستوران‌های ایتالیایی مکان‌های دیدنی و پارک‌های ملی‌ای که در آن ثبت است بگردید...

جسیکا خندید.

کیسی گفت: این یک واقعیت است و اساس کارکرد هستی نیز دقیقا همین‌طور است.

جسیکا گفت: متوجه حرف‌های شما هستم اما آن را درک نمی‌کنم.

اشکالی ندارد. من یک مثال می‌زنم. فرص می‌کنیم که شما در حال رانندگی کردن هستید و مدت زیادی به رانندگی‌کردن ادامه می‌دهید ناگهان احساس می‌کنید دیگر تمایلی به رانندگی‌کردن ندارید و متوقف می‌شوید. به نظر شما چه عاملی باعث توقف شما می‌شود؟

جسیکا چند لحظه فکر کرد و گفت:‌بی حوصلگی. یعنی وقتی که دیگر حوصله رانندگی کردن نداشته باشم.

این درست اما بعد چه اتفاقی می‌افتد؟

بعدش من تصمیم به توقف می‌گیرم.

کیسی گفت: این هم درست اما قبل از آن چه اتفاقی می‌افتد؟

جسیکا که حسابی کلافه شده بود فقط به کیسی نگاه کرد. کیسی گفت:‌شما چند لحظه فکر کنید که یک ثانیه پیش از این که شما تصمیم به توقف بگیرید چه اتفاقی افتاده است؟

جسیکا هیجان زده گفت: بک فکر یا ایده خوب به ذهنم می‌رسد و به من پیغام می‌دهد کاری را انجام دهم که آن را به رانندگی ترجیح می‌دهم.

کیسی گفت: درست است و موضوع ما هم همین است. ما هر روز و در هر لحظه سیگنال یا اشاره‌هایی دریافت می‌کنیم. مثلا کسی مثل جان برای ما ماجرای جهانگردی‌اش را که ما یا هیچ علاقه‌ای به انجام آن نداریم تعریف می‌کند اما اگر علاقه‌مند به این کار باشیم شنیدن تعریف‌های او تلنگری خواهدبود برای گوش کردن به ندای درونیمان. و بلافاصله به خود خواهیم گفت تو که همیشه در آرزوی مسافرت دور دنیا بودی چرا همین حالا این کار را انجام نمی‌دهی. پس راندن را متوقف کن و برو دنبال جهانگردی.

جسیکا گفت: این یک موضوع است یا یک هدف مشخص؟

کیسی گفت:‌باز هم یک مسئله‌ی شخصی است. ممکن است کسی انجام این کار را برای رسیدن به هدف وجودی‌اش انجام ندهد اما به لحاظی این سفر برای او اهمیت فراوانی داشته باشد.

جسیکا گفت: وقتی من و جان با هم حرف می‌زدیم او گفت که موضوع (مفهوم و هدف و هستی)‌ در ابتدا به نظر او موضوع سنگین و دشواری بوده و برای همین ترجیح داده که با عمل به پنچ اصل بزرگ شروع کند. زیرا درک این اصول به مراتب برای ساده تر بودند. و پس از آن که او این اصول را به مرحله‌ی اجرا درآرده و آن را در زندگی خود جاری کرد درک مفهوم و هدف برایش شفاف‌تر شد.

کیسی گفت: و این بهترین راه ورود برای برخی از افراد است.

راه ورودی بقیه چیست؟

کیسی گفت: بعضیها برای مفهوم هدف وجودی دارای درک ذاتی هستند و از زمانی که به یاد دارند با این مفهوم آشنا هستند. کیسی چند لحظه سکوت کرد و گفت:‌ حالا باید یک موضوع دیگر را مطرح بکنم و آن این است که دستگاه راهبری ماشین یک ویژگی مشترک دیگر هم با راهبری کائنات دارد.

چه ویژگی مشترکی؟

هر دوی آن‌ها ما را زیر نظر دارند و بسته به آن که چه می‌بینند و با چه چیزهایی روبه‌رو می‌شوند نشانه و سیگنالی را که باید برای ما بفرستند تغییر می‌دهند.

 --------------------------------------------------------------------------------------------



بعد از این که شاهبن کلانتری پستی دقیقا با این عنوان نوشت منم تصمیم گرفتم یه مصاحبه‌ای با خودم ترتیب بدم.


-سلام. خودتونو معرفی میکنین ؟

چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.

- ما ار خبرگزاری "اون ور بوم" مزاحم میشیم. قصدمون هم تفتیش اطلاعاتی شماست.
چند سوالی این روزا مطرحه که دوست داریم اونا رو با شما در میون بذاریم.


- تو یه جمله رشتت و تو یه جمله دانشگاهت رو توصیف کن.

قبل این که بیام رشته کامپیوتر فکر میکردم بعدا به عنوان یه مهندس نرم افزار میرم تو یه شرکت ولی اونقدری فیلد متفاوت داره که تو میتونی به یکیشون علاقه مند باشی و از یکی دیگشون متنفر. سختی این رشته همینه که بتونی بفهمی تو واسه کدوم فیلد خوبی و میتونی توش ارزشمند باشی.
 
دانشگاه به طور کلی به نظرم چیز خاصی نیست صرفا مهم ترین چیزایی که به نظرم از دانشگاه میشه کسب کرد دوستای خوب و نتورک هایی هست که تو میتونی از طریق اونا دانش خودت رو گسترده کنی و ارتباطاتت رو.


- قصدت اینه که درست رو تا کجا ادامه بدی؟

شاید عجیب باشه ولی درس خوندن رو دوست دارم واسه همین وقتی اومدم دانشگاه مطابق اون چیزی که از اون به عنوان جایگاه اجتماعی یاد میشه هدفم این بود که خب ارشد هم بخونم و بعدش هم دکترا و اصلا به این که قراره ایران باشم یا اپلای کنم هم فکر نکرده بودم و بازم تحت تاثیر جو ساختن کشور میگفتم که نه اپلای نمیخوام بکنم(بماند که عده‌ای تحت تاثیر جو اپلای کردن قرار میگیرند که هیچ وقت هیچ کدوم از این دو تا خوب نیست).
یکم اومدم جلوتر و گفتم خب بذار خودم تصمیم بگیرم و نه جامعه و نه جو مسیرمو انتخاب کنن(ترم ۵). یه بررسی‌هایی کردم دیدم از نظر استقلال شخصیتی و تجربه‌های زندگیم و ریسک‌پذیری توانایی اپلای واسه ارشد رو ندارم.
 توی گام دوم به این رسیدم که خب حالا که تصمیم گرفتم ارشد اینجا بمونم اون و بعدش چجوری باشه.
 رسیدم به فرصت ارشد مستقیم. دیدم که برای ارشد مستقیم نیازه که وقت بیشتری بذارم و احتمالا مجبور میشم فقط درس بخونم یا اگه کار دیگه ای هم باشه فرصت کمی واسش باقی بمونه و ارشد مستقیم رو هم بازم مصداق تصمیم گیری جامعه و جو و جلوگیری از پیشرفت خودم دونستم.
 در نتیجه این تصمیم هدف گذاری کردم که اولا یه دانشگاه بهتر از امیرکبیر حالا یا تهران یا ترجیحا شریف برم. دوم این بود که حالا که نیاز خیلی چندانی به معدل خیلی بالا ندارم و فرصت بیشتری دارم چیکار کنم.
دو تا نتیجه داشت اول این که سعی کنم درسامو تا ته یاد بگیرم و ازشون لذت ببرم و  کاری غیر این اگه واسه نمره هم باید بکنم رو انجام ندم.
 نتیجه دوم این که کلی بررسی کردم و فیلد مورد علاقه‌ام رو انتخاب کردم و حالا از این ترم باید وقت بذارم روش و درسایی که به اون مرتبطه رو بردارم. و در نهایت از خودم یه آدم متمایز تو این فیلد بسازم (‌و تو پرانتز چون تا حالا چندین روش رو تست کردم نیاز دارم که با همکاری چند نفر دیگه متمایز بشیم. چون تنهایی انگیزه هیچ کاری پیدا نمیشه . در واقع یکی از کارهایی که باید بکنم پیدا کردن آدمه)‌.
مرحله بعد بررسی این بود که خب من گرایش ارشد و دانشگاهی که میخوام برم رو هدف‌گذاری کردم. حالا آیا اصلا دکترا بخونم یا اصلا بعدش اپلای بکنم یا نه؟
 هنوز به جواب کاملی نرسیدم ولی به این نتایج رسیدم.
اولا با توجه به وضعی دکترایی که در ایران هست که نه کار متناسب با صنعت انجام میشه نه حقوقی در قبال دکترا دریافت میشه و نه ارزش واقعی داره (‌ به جز ارزش اجتماعی که میشی دکتر ) در ایران دکترا نخواهم خواند. ( در ضمن تصمیمی هم واسه استاد دانشگاه شدن ندارم.) (‌ولی دوست دارم تدریس کنم)
اپلای کردن یا نکردنم بعد ارشد رو موکول میکنم به زمانی که دارم ارشد میخونم و اون هم بستگی داره یک فرصت‌های کاری که در ایران یا خارج دارم. اگه دانش بیشتر از ارشد برای فرصت های کاری مد نظرم نیاز بود احتمالا اپلای کنم.
در ضمن در این بین و در فاصله اتمام کارشناسی تا شروع ارشد و همچنین در حین ارشد قطعا کار خواهم کرد.

- غیر درس خوندن چه کار دیگه‌ای میکنی؟
هیچی.
اول جواب دادم هیچی تا ذهنتون نره به این سمت که الان میخوام ادعا بکنم که من اصلا درس نمیخونم و همش دنبال کارهای جانبی هستم و اینا.

خیلی دوست دارم کتاب بخونم. کتاب خوندن رو از ترم ۳ شروع کردم و یکسال چندین تا کتاب خوندم ولی بعدش دیدم مثل این که من فقط کتابا رو مثل روزنامه خوندم. با این که اکثرشون کتابای فلسفی بودن ولی تاثیری تو زندگیم احساس نکردم در واقع بهتره بگم که بهشون عمل نکردم. نتیجه این ناامیدی تقریبا مدتی کتاب خوندن رو کنار گذاشتم ولی الان قطعا میخوام برگردم به کتابام و این دفعه با دقت بیشتری بخونمشون. لابه‌لاش میخوام فیلم دیدن رو هم شروع کنم. اگه فیلم یا سریال خوبی هست الان پیشنهاد بدید. همینطور کتاب خوب. :)

دوم این که زیاد پیاده روی میکنم و طبق قولی از چندین نفر بیشتر تصمیمات زندگیم حین این پیاده روی ها گرفتم چون واقعا فکر آدم تو یه پیاده روی طولانی باز میشه.
 
سوم این که فوتبال میبینم و به لطف بچه ها این ترم که سالن گرفتن هفته ای یه بار هم میریم فوتسال.

با توجه به پیشنهادهایی امیرحسین سراغ وبلاگ‌ها میرم و بیشتر وبلاگ میخونم و امیدوارم شر شبکه‌های اجتماعی مثل اینستاگرام از سرم کنده بشه و کمتر تلگرام و توییتر برم چون تمرکز و تفکر رو ازم گرفته.

بازم هست دیگه بخوام توضیح بدم خسته میشین.

- بیشترین چیزی که از خوابگاه یاد گرفتی چی بوده؟

خوابگاه رو اعتراف میکنم که ترم یک و دو بهم سخت گذشت به دلایل مختلف. ولی الان از شرایط خوابگاه تا حدی خوبی راضیم. خوابگاه به نظرم بیشتر از این که بهم چیز یاد بده بیشتر بیشتر سبک زندگیم رو بدتر کرده. از این که همش سرم تو لپتاپه و تنبل تر شدم و این که اگه غذای سلف نباشه احتملا از کشنگی تلف بشم و این که اغلب اوقات تو اتاق آدمی هست که داره دوتا بازی میکنه و این که اکثرا اتاق کثیفه و این که خیلی بقیه همکاری نمیکنن تو بهبود شرایط اتاق راضی نیستم.
 ولی در کل مهم ترین چیزی که خوابگاه بهم داده پیدا کردن دوستای خوب بوده که به نظرم بیشترین تاثیر رو روم داشتن و خیلی جاها با حرفایی که زدن و با کمکایی که کردن باعث شدن بتونم مشکلی اگه داشتم حل کنم و تصمیمی که خواستم بگیرم رو درست انتخاب کنم.
 و در نهایت دوری از خونواده باعث شد که ارزش خونواده و پدر و مادرم رو بیشتر درک کنم. و خب احتمالا استقلالم هم یکم بیشتر شده گر چه فکر میکنم خیلی هم نه از اون چیزی که قبل دانشگاه اومدن فکر میکردم.


- چرا اینقدر کم حرفی؟

فکر نمیکردم این سوال رو ازم بپرسین و تا حد این حد بخواین تفتیش اطلاعاتی‌ام کنید ولی خب مجبورم جواب بدم.
خودم هم این مشکل رو دارم. نمیدونم شاید چون بلد نیستم احساساتم رو بیان کنم. دلیل بعدی‌اش رو اعتراف میکنم به خاطر اینه که تو جمع بودن و با جمع حرکت کردن رو دوست نداشتم و اشتباها ازش دوری میکردم و به خاطر همینه که شاید کمتر حرف میزنم.
خودم دوست ندارم اینجوری باشه. نمیدونم الان باید اسم خودم را باید بذارم یه آدمی که حال میکنه بره مثلا بره بشینه درس بخونه یا یه چیزی رو یاد بگیره ولی ترجیح نده بره مهمونی و تو یه جمع. ولی خب یه نیازه اجتماعیه که من باید یه روز برطرفش کنم و قطعا تلاش خواهم کرد که بیشتر حرف بزنم. امیدوارم این وبلاگ کمک کنه بهم تو این راه.
اینم از جواب این سوال که منو روبه‌رو کردین با مشکلی که دارم.


بزرگترین آرزوی زندگیت چیه؟

سوال خیلی کلیدیه. جواب این سوال رو به چند بخش تقسیم میکنم. آرزوهام از بچگی‌ام تا الان به ترتیب زمانی:

اولین آرزوییم که یادم میاد این بوده که اونقدری پولدار باشم که بتونم هر کجایی و هر وقت خواستم سفر کنم. احتمالا دوران دبستان

دومین آرزوم این بوده این که اونقدری درس بخونم که بتونم کار خوبی در آینده پیدا کنم که اونقدری پولدار بشم که بنونم هر کجایی و هر وقت خواستم با خونواده‌ام سفر کنم. احتمالا دوران دبیرستان

ولی الان آرزوم اینه که تا میتونم تاثیر گذار باشم. تاثیرگذار روی مردم همین شهر. یه حرکت یه جنبش یه تغییر توی زندگی مردم اگه بتونم ایجاد که مردم رو از زندگیشون راضی کنه حس میکنم به آرزوم رسیدم. آخرش هم ولی ول میکنم میرم سفر.

-هدف زندگیت چیه؟

خیلی به هدف زندگیم فکر کردم و احتمالا جوابی هم که بدم شاید خیلی کلیشه‌ای باشه.
ولی هدف از زندگیم رو درست زندگی کردن میدونم. دلیلی که خلق شدم این بوده که من یه جایی توی خونواده‌ای با یه سری استعدادهایی از روی اجبار به یه دلیلی متولد شدم. حالا بهتره بگردم بببینم این دلیل چی بوده. در واقع من چه فرقی با بقیه داشتم که من تو این شرایط خلق شدم. تو این مراحل شناخت میشه به نتایح جالبی رسید. این که ایمان بیاری که باید استعداد و توانایی هات رو به کار ببندی در جهت یه چیزی که موندگاریش بی نهایت باشه. مثلا این که یک نوع تفکر رو توسعه بدی احتمالا واسه همیشه میمونه. یا مثلا تلاش کنی رو عده ای بیشتری تاثیر بذاری. حالا این تفکر و این تاثیر گذاری باید در چه جهتی باشن به نظرم همون درست زندگی کردنه که به عنوان هدف ابتدای همین سوال بهش جواب دادم. درست زندگی کنیم یعنی چیزی که منو از دلیل خلق شدنم و بی نهایت بودنم دور میکنه دوری کنم. یعنی مادی نباشم. سعی کنم شاد باشم و بقیه هم شاد باشن. اگه هر کسی بدونه به چه دلیل خلق شده من اسمشو میذارم ایمان... . سعی کردم همیشه هدف کلیشه‌ای که هدف زندگی رسیدن به خداس رو با ایمان به بی نهایت درونم واسه خودم بیان کنم و هدف زندگی ام رو تلاش برای اون بیان کنم.


سوالات زیاد بود ولی گفتیم شاید بهتره الان دیگه خیلی همه زندگیتون رو رو نکنیم. بعدا دوباره میایم سراغتون.



این "دفتر" همون ترم ۵عه و این "حکایت" زندگی منه نه پایان دانشگاه.

از ترم ۵ به عنوان پادشاه ترم ها یاد کرد یکی از دوستان گرام و من اونو میذارم جزئی از مهم‌ترین دوران زندگیم.

اسم اتمام ترم ۵ رو میذارم گذر از تاثیرپذیری به تاثیرگذاری.

تو این ترم اشتباهاتی کردم که بزرگترین درس‌های زندگیم بودن. اکثرا کارهایی در جهت پیشرفتم کردم که مجبور شدم تاوانشون رو پس بدم ولی الان میبینم که ارزش انجامشون رو داشتن.


 بر خلاف ترم قبل که خیلی تلاش کردم تو جمع باشم و خیلی سعی کردم مشکل اجتماعی نبودنم رو حل کنم این ترم سعی کردم تنها باشم. چه تو تنها درس خوندنام چه تو پیاده روی های طولانیم چه تو خیلی از کارهای دیگه‌ام واسه این که هدفم رو پیدا کنم. دلیل این تنهایی شاید ابتدا ناخواسته بود ولی من نیاز داشتم دور از دغدغه ارتباط با بقیه کمی به خودم فکر کنم. کمی با خودم حرف بزنم و بیشتر از همه سعی کنم خودم مسئله‌های زندگیم رو حل کنم.

از این که تنها بدون دوستام رفتم کربلا تنها بدون دوستام رفتم اردوی مسجد و تنها بدون دوستام درس خوندم با وجود این که بارها خواستن که با هم درس بخونیم ولی من فرار کردم. تنها رفتم و اومدم و تاوانش رو هم پس دادم.

انگ کم حرف بودن رو پذیرفتم تو کربلا تا کل مسیر رو به زندگیم فکر کنم. پایین اومدن نمره ام رو به خاطر این که گروهی درس نخوندم پذیرفتم تا هم تنها باشم و هم بتونم خودم مسئله‌های پیش روم حل کنم.

احتمالا تو این راه اعتماد به نفسم هم کم شد چون خواسته یا ناخواسته بیشتر پل هایی که واسه ارتباط بیشترم و اجتماعی تر شدنم ساخته بودم رو خراب کردم این ترم ولی بازهم ارزشش رو داشت

از کارم اومدم بیرون توی مهر و با وجود این که اول ترم تصمیم گرفته بودم ۲۱ واحد با قدرت بردارم ولی وسط راه حذفش کردم چون نیاز وقت آزاد داشتم تا فکر کنم.


اینا همه تاوانایی بود که پس دادم ولی مهم تر از همش این بود که اونقدری دور و برم خلوت شده بود که میتونستم بدون هیچ دغدغه‌ای فکر کنم.

فکر کردم به هدف زندگیم... فکر کردم به این که قراره چیکار کنم ... فکر کردم به این که چی هستم و چه توانایی دارم ... اون قدری گشتم تا پیدا کنم که میتونم چیکار بکنم.... فکر کردم تا چجوری میتونم ارزش داشته باشم... و همه این ها نتیجه اش این شد که الان با اعتماد به نفس میتونم بگم که قراره از این به بعد تاثیر گذار باشم .


این ترم سعی کردم از زندگی لذت ببرم و سعی کردم احساساتم رو بیشتر کنترل کنم. و سعی کردم یه کم کارهای متفاوت تری که تاحالا تو زندگیم نکرده بودم بکنم.


همینجا برنامه ریزی میکنم واسه ترم بعد که حالا حداقل دیگه تکلیفم با خودم بیشتر مشخص شده و کاری اگه میکنم دلیلش رو میدونم.

۱- دوست دارم فعالیتی داشته باشم تو یکی از تشکل‌های دانشگاه  و هم چنین فعالیت بیشتر تو مسجد چون احساس میکنم بُعدی از ارزش آفرینیم میتونه تو این زمینه ها باشه

۲- هدف درسیم و این که قراره چه فیلدی رو ادامه بدم و چرا و کی ارشد بخونم و چرا دکترا نخونم  تا حد کاملا خوبی مشخص کردم و دوست دارم چند نفری که اونا هم با من علاقه‌شون یکیه یه گروه خوب تشکیل بدیم و جلو بریم

۳- دوست دارم با چندتا از بچه ها که اتفاقا حرفش رو هم زدیم یه مجله درست حسابی تو دانشکده راه بندازیم

۴- ترم ۴ خیلی مطالعه غیر درسی داشتم و خیلی تجربه کردم و ترم ۵ هم که بیشتر فکر کردم. دوست دارم ترم بعد دوباره برگردم به سمت کتاب‌هام و این دفعه کتاب‌هایی بخونم که حالا قراره جهت فکریم رو در جهت شناخت بهتر سوق بده.

۵- بیشتر و بیشتر بنویسم تو وبلاگم.


واسه تلیف فضا  و خالی نبودن وبلاگم از عریضه‌ی نداشتن عکس هم یه عکس میذارم از مه دو هفته پیش تو خزر شهر جای همگی خالی .. :)